بسم رب الشهداء...

18.اتاق ب اتاق میرفتیم وبا بچه های خوابگاه حرف میزدیم؛ آذر79 بود. دنبال این بودیم توی دانشگاه کانون نهج البلاغه راه بیندازیم.می خواستیم نهج البلاغه را بیاوریم توی زندگی بچه ها. واقعا دغدغه مان بود. سراغ هرکس میرفتیم، میگفت«کار سختیه» اما بین ما مصطفی از همه سرسخت تر بود؛ کوتاه نمی آمد. در جواب این حرف میگفت«یه یاعلی بگو، پاش وایستا»

هرچه زدیم نتوانستیم خیلی از بچه هارا راضی کنیم کمکمان کنند. مصطفی میگفت«ما نباید بشینیم تا همه چی آماده بشه.باید کار کنیم.» آن قدر هم پای حرفش ایستاد تا کانون راه افتاد.کنار بهداری دانشگاه یک اتاق گرفتیم وبا برگزاری جلسه های بحث ودرس شروع کردیم.حالا بعد از ده دوازده سال هنوز کانون نهج البلاغه سرپا است.

19.رفتیم قم برای کانون نهج البلاغه از دفتر مراجع کمک بگیریم.گفتم «بریم خونه آیت الله حسن زاده آملی»

سرظهر بود. در زدیم.حاج آقا آمد جلوی در .گفت «شماها عقل ندارید دم ظهر در خونه مردم رو میزنید؟» اخلاق حاج آقا را میشناختم. گفتم«حاج آقا، دانشجو اگر عقل داشت که دانشگاه نمیرفت» حاج آقا گفت«پس بفرمایید داخل»

رفتیم توی اتاق.حاج آقا گفت«آقاجان دم ظهر سه تا جوون سبیل کلفت در زده اند من پیرمرد ترسیدم گفتم بفرمایید تو» مصطفی ب شوخی گفت«حاج آقا دیدی ترسیدی؟» حاج آقا با لهجه خاصش گفت«پشه چو پر شد بزند پیل را» گفتم«مصطفی پشه هم شدی»

از کانون نهج البلاغه گفتیم.حاج آقا خیلی تحویلمان گرفت گفت « احسنت آقا جان کارتان برای معارف شیعه خیلی عالی است.» بلند شدیم برویم. گفتیم «ما روبوسی میکنیم بعد میرویم.» رفتم جلو. حاج آقا ب شوخی زد زیر گوشم.انتظار داشتم. خندیدم وگفتم«پیامبر(صلی الله علیه وآله)گفتن قصاص اون دنیا از این دنیا سخت تره. بذارید همین جا تلافی کنم.» حاج آقا گفت« خب طوری نیست.بیایید من رو ببوسید» سه دور حاج آقا را بوسیدم.صدای خنده مصطفی بلند شد« منم میخوام» حاج آقا گفت«چکار کنم؟ بیایید» حاج آقا مصطفی را بوسید با دست راست چند بار کشید به طرف چپ وراست صورتش، تعجب کردم؛ انگار که نازش کند.

20.مصطفی نبود کلی ازش تعریف کردم پیش بچه ها. بچه ها خندیدند وگفتند«ببین چطوری مخت رو زده ک این طوری دفاع میکنی»

فردا ک مصطفی اومد، بچه ها بهش گفتند«خوب بچه شهرستانی گیر آورده ای ومخش رو زده ای ها! نبودی ببینی چطوری ازت تعریف میکرد»

شب مصطفی آمد کنارم. یک نامه داد دستم ورفت. نامه را خواندم. نوشته بود« چرا پیش بچه ها از من تعریف کردی؟نگفتی شاید دچار غرور وخودبزرگ بینی بشم؟ من هزارتا ضعف دارم.دیگه از این حرفا نزن.» دوسه روز بابت همین باهام سرسنگین بود. بعد هم خودش آمد سراغم.

پ.ن:دل طوفانی ام با یاد تو آرام میگیرد...بیا آرامش دلهای طوفانی...اللهم عجل لولیک الفرج



تاريخ : سه شنبه هفدهم تیر 1393 | 0:57 | نویسنده : منتظر... | یک نظر

ب نام خدا... 

14.يكي از ارگانهاي نظامي دنبال نيروهاي فني-مهندسي بود.مصطفي داوطلب شد ورفت.روي سوخت موشك كار ميكردند.بعضي از آنهايي ك آنجا بودند تخصص نداشتند.روشهايي ك ب كار مي بردند غير علمي بود.مصطفي باهاشون بحث مي كرد.كوتاه نمي آمد.رئيس ومسئول هم نمي شناخت.بهشون مي گفت:«مثل زمان جنگ جهاني دوم كار ميكنيد.»

مي ديد ك بيت المال را هدر مي دهند.جلويشان مي ايستاد.ب يك سال نكشيد زد بيرون.

15.بالاخره جمع شديم ويك گروه درست كرديم.مي خواستيم توي بسيج دانشگاه كار علمي بكنيم.قرار شد هركس توانست از يك سازمان پروژه بگيرد، بياورد توي گروه.

مصطفي دوستي داشت ك شده بود مشاور فرمانده مهمات سازي.هماهنگ كرد و رفتيم پيش فرمانده.تازه آن موقع فهميدم عجب اعتماد ب نفسي دارد مصطفي!! هرچه را فرمانده مي گفت«ساخته ايم»، مي گفت«ما هم مي سازيم؛ مي تونيم بسازيم»!!

قبلا كارهايي كرده بود.اطلاعاتش خوب بود.من حرف نمي زدم،ولي مصطفي مدام اطلاعات رو مي كرد.فرمانده عكس يك تفنگ را نشان داد ك تازه ساخته بودند.مصطفي گفت:«از اين تفنگهاي ام-16 آمريكاييه؟»

ب فرمانده برخورد.گفت:«نه خودمون ساخته يم.»

ماشه تفنگ مشكل داشت. روي رگبار ك مي گذاشتند داغ مي كرد واز كار مي افتاد.دنبال اين بودند برايش ماشه بسازند؛با يك آلياژ سبك پليمري ك مقاومت حرارتي اش بالا باشد، اما هنوز ب نتيجه نرسيده بودند.مصطفي تند گفت«آقا ما مي سازيم»

فرمانده كپ كرده بود!!!

16.پنج نفر بوديم.قرار بود موشكي طراحي كنيم ك هر كسي بتواند از روي كاتالوگ آن را بسازد.در عرض دوساعت با لوازم آشپزخانه ودم دستي، سرهم وپرتابش كند.مصطفي روي موتور موشك كار ميكرد.تخصص من سوخت بود،سه نفر ديگر هم كارهاي كامپيوتري والكترونيكي اش را ميكردند.روزي چهار پنج ساعت كار ميكرديم.همانجا توي دانشگاه مي خوابيديم.آنقدر سرمان گرم بود ك يادمان رفت دم سال تحويل برويم خانه!!

مصطفي شش ماهي توي يكي از ارگانهاي نظامي كار كرده بود، مي گفت«مي دوني چرا از اونجا زدم بيرون؟يه تست كوچيك دوروزه رو دوهفته طولش مي دادن.بايد كلي نامه نگاري ميكردي»اما ما هرچيزي ك مي ساختيم، همانجا روي پشت بام تستش مي كرديم.مصطفي ذوق مي كرد.

تكه كلامش بود«رديف ميشه»

خورده بوديم ب مشكل.فرمول نازل موشك رو پيدا نمي كرديم.داشتيم نااميد ميشديم.يك نوع سيمان خاص بود.آنقدر مصطفي ب اين در وآن در زد تا بالاخره از استادهاي دانشكده فرمولش راگرفت.

شش ماه نشد ك موشك را ساختيم.همه چيز همانطور بود ك سفارش داده بودند.برديم جاده قم تستش كرديم.جواب داد.فيلم هم گرفتيم.

خبر ك ميرسيد فلسطيني ها موشك زده اند ب شهرك هاي اسراييلي،مصطفي روي پايش بند نبود.

17.توي بالكن اتاقمان گربه نگه مي داشتم.يكي دوروزه بود ك توي باغچه خوابگاه پيدايش كرده بودم.بچه هاي اتاق حساس بودند، ب خاطر نجسي پاكي. خيلي از گربه من دل خوشي نداشتند.پنج شش ماهه شده بود هنوز من بهش غذا مي دادم.توي حياط خوابگاه زندگي مي كرد.چند روزي رفتم شهرمان.وقتي برگشتم شنيدم يك نفر با موتور زده ب گربه، مصطفي هم برش داشته وبرده درمانگاه دانشكده دامپزشكي؛نزديك ميدان انقلاب.بهش واكسن زده بودند.ازش مراقبت كرده بود تا برگردم.

پ.ن:بوي عطر ياس دارد جمعه ها/وعده ديدار دارد جمعه ها/جمعه ها دل ياد دلبر مي كند/نغمه ياابن الحسن سر ميكند...اللهم عجل لوليك الفرج...



تاريخ : جمعه بیست و دوم فروردین 1393 | 8:49 | نویسنده : منتظر... | 21 نظر

ب نام خدا...

9.از آن بچه هاي شب امتحاني بود.كنكور راهم همينطور خواند.ازسر امتحان كنكور ك آمد گفت«رتبه ام سه رقمي ميشه.فقط هم مهندسي شيمي شريف.»

همين طور هم شد؛ 729، مهندسي شيمي شريف.

10.وسط اردوي بازديد از مناطق جنگي بازديد علمي جور كرده بودند؛ بازديد علمي سد كرخه. مهندس سد براي بچه ها حرف ميزد. مثلا بچه هاي دانشگاه شريف بودند؛ شلوغ ميكردند، الكي صلوات ميفرستادند، دست آخرهم يكي سيگارت انداخت. همه تركيدند از خنده. جلسه بهم ريخت. بيشتر بچه ها ك دنبال بهانه بودند ول كردند ورفتند.مصطفي تا آخر ايستاد. شش دانگ حواسش ب حرفهاي مهندس بود، گوش ميدادو سوال ميپرسيد.ب قول بچه ها «جدي گرفته بود»

11.از حرم امام رضا(عليه السلام) آمديم بيرون.نيمه شب بود؛زمستان. هوا عجيب سرد بود.پيرمرد ميرفت سمت حرم.

_ سلام حاجي!

جوابمان را داد. از زور سرما خودش را مچاله كرده بود. آب توي چشمهايش جمع شده بود. مصطفي شال گردنش را باز كرد، انداخت دور گردن پيرمرد.

_ حاج آقا! التماس دعا.

12.درس خوان ونمره بگير نبود، اما سرش درد ميكرد براي كارهاي علمي وآزمايشگاهي.سال سوم دانشگاه همراه هم رفتيم پيش معاون دانشجويي دانشكده، پروژه بگيريم، قبول كرد. يك پروژه بهمان داد درباره غشاهاي پليمري.شب وروز توي آزمايشگاه بوديم.كار سخت بود. من نتوانستم ادامه بدهم اما مصطفي پاي كار ماند وتمامش كرد.نتيجه كارش شد يك مقاله علمي- پژوهشي.

13.اذان را گفته بودند.زود مهر برداشتم و رفتم براي نماز.برگشتم مصطفي هنوز نيامده بود.مثل هميشه كله اش را كرده بود توي جامهري ومهرهارا زير ورو ميكرد.دوتا مهر پيدا كرد،فوت كرد و يكي را داد دستم.

گفتم«اين چيه؟»

بشكن زد وگفت«اين مهر كربلاست.بگير حالش رو ببر»

خيلي وقتها روي مهرها ننوشته بود«تربت كربلا».ميگفتم«از كجا فهميدي مال كربلاست؟»

ميگفت«مهر كربلا از قيافه اش پيداست.»

پ.ن:در حاشيه برگ شقايق بنويسيد/ گل تاب فشار در وديوار ندارد@};- اللهم عجل لوليك الفرج...



تاريخ : شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 | 16:17 | نویسنده : منتظر... | 15 نظر

بسم رب المهدي...

4.توي كلاس همه قد كشيده بودن جز ما دونفر.چقدر وسط حياط مدرسه بسكتبال بازي كرديم ك قدمان بلند شود؛نميشد.

اولين سالي بود ك روزه ميگرفتيم.مصطفي از كجا ياد گرفته بود نماز شب بخواند،نميدانم. ب منم ياد داد.قرار گذاشتيم نماز شب بخوانيم و براي هم دعا كنيم.قبل از سحري بلند ميشديم، نماز شب مي خوانديم وآرزو ميكرديم قد بكشيم.من براي مصطفي دعا ميكردم واو براي من.

مصطفي قد كشيد؛يك سروگردن از همه ما بالاتر.

5.تابستان بود؛سال سوم دبيرستان. سه شنبه صبح ها ميرفتيم مسجد مهديه همدان؛ زيارت عاشورا.فكر ميكرديم هركس بيشتر اشك بريزد خوشبخت تر است.اگر يك روز كم گريه ميكرديم تا فردا از غصه دق ميكرديم. مصطفي بعضي وقتها ميگفت:«تو نميذاري من گريه ام بگيره، بيا از هم جدا بشينيم.»

مي رفت يك گوشه مي نشست و ب قول مداح ها براي خودش نمكي گريه ميكرد.

6.نصف شب بود از مراسم فاطميه برگشته بوديم.ماشين نبود مصطفي برود خانه.پرنده پر نميزد. رفتيم خانه ما. مادرم پشتي در را انداخته بود. دلمان نيامد در بزنيم.گفتم:«بيا ب خاطر حضرت زهرا(سلام الله عليها) امشب بيدار بمونيم.»

رفتيم نشستيم روي نيمكت پارك.

نيم ساعت نشده گرفتندمان.فكر كردند معتاديم! بردندمان كلانتري.مصطفي گير داده بود ب افسر كلانتري مي گفت:«آقا بذارين شب بمونيم همينجا!!»

7.رفته بوديم كتاب بگيريم.كتابخانه مدرسه دست بچه هاي بسيج بود؛ با مرام بودن. خيلي زود رفيق شديم.

13 آبان اسم مارا هم نوشتند براي رژه.لباس بسيجي بهمان دادند.بزرگ بود برايمان.كوچك كرديم تا اندازه شد.اسلحه هم بهمان دادند.ديگر تمام زندگيمان شد جنگ وشهادت، حال وهوايي داشتيم؛ افسوس ميخورديم ك كاش ماهم زمان جنگ بوديم، جبهه ميرفتيم وشهيد ميشديم.

براي كنكور رفتيم جزوه هاي رزمندگان خريديم؛ ب عشق رزمنده ها.

8.آمده بوديم اردوي جنوب. مگر بيخيال ميشد.بچه ها همه توي سوله خوابيده بودند ولي مصطفي ول كن نبود.از اول اردو بند كرده بود ك«الان وظيفه ما چيه؟ چطوري ميشه فضاي جنگ رو تو زندگي الانمون بياريم؟ الانم مثل اون موقع زندگي كنيم؟ اون موقع ها شما چيكار ميكردين؟ بچه هاتون چيكار ميكردن ك الان شهيد شدن؟»

خوابم گرفته بود.گفتم«ولم كن مصطفي.الان خوابم مياد. بريم بخوابيم فردا ميشينيم حرف ميزنيم.» فكر ميكردم لابد فردا ك بياد يادش ميره.

پ.ن:جز او ب هيچ واقعه اي دل نبسته ايم،موعود جمعه! چه زمان جمعه موعود ميرسد؟... اللهم عجل لوليك الفرج



تاريخ : پنج شنبه بیست و دوم اسفند 1392 | 11:8 | نویسنده : منتظر... | 3 نظر

به نام خدا

1.بچه را گذاشتند بغلش.توي چشمهاش زل زد. گفت:چشم هاي اين بچه نشون ميده ك مرد بزرگي ميشه.دوسال بعد كردستان تركش خورد.بدنش هيچ وقت برنگشت... مصطفي هميشه عاشق عمو ابوالحسن بود.

2.از در مدرسه آمد تو.رفتم طرفش.دست دادم.پوستش زبر بود مثل هميشه.درس وبازيمان ك تمام ميشد، ميرفت پاي ميني بوس كمك پدرش.همه كار ميكرد؛ از پنچرگيري تا جارو كردن كف ميني بوس.تك پسر بود .ولي لوس بارش نياورده بودند.ازهمه مان پوست كلفت تر بود.

3.دبيرستان سال اول نفري سه چهارتا تجديد آورديم.سال دوم رفتيم رشته رياضي.افتاديم دنبال درس.مسئله هاي جبر ومثلثات وهندسه را ك كسي توي كلاس از پسشان بر نمي آمد، حل ميكرديم.صبح اول وقت قرار ميگذاشتيم مي آمديم مدرسه، يك مسئله سخت را ميگذاشتيم وسط، هر كسي زودتر ابتكار ميزد وب جواب ميرسيد، برنده بود.حالي بهمان ميداد. درسهاي ديگرمان مثل تاريخ وادبيات زياد خوب نبود، ولي توي درسهاي فكري وابتكاري هميشه نمره اول كلاس بوديم.مصطفي كيفي ميكرد وقتي يك مسئله را از دوراه حل ميكرد...@};-O:-)

پ.ن:اللهم عجل في فرج مولانا صاحب العصر والزمان...



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 | 16:1 | نویسنده : منتظر... | 11 نظر

«هو الحق»

مصطفي هنوز پسربچه بود ك جنگ تمام شد،اما عشق مردان جنگ ردي در زندگي اش گذاشت سرخ؛از جنس پايداري. غير از اينها مصطفي يك جوان امروزي بود: در دانشگاه شريف درس ميخواند، زن وبچه وزندگي اش را دوست داشت، خوش تيپ ميگشت، ماشين خوب سوار ميشد واهل سرعت و هيجان بود.بعد از دانشگاه براي كار رفت سازمان انرژي اتمي.از پست كارشناس شروع كردو وقتي ك شهيد شد، معاون بازرگاني سايت نطنز بود...

پ.ن:اينهايي ك نوشتم از كتاب يادگاران جلد22(كتاب احمدي روشن) است.اگه خدا بخواد ميخوام تمام داستانهاي اين كتابو بنويسم چون واقعا كتاب قشنگيه. حداقل واسه من ك اينطوري بوده. تاقبل از اينكه اين كتابو بخونم با اكثر درسهاي مدرسه مشكل داشتم چون فكر ميكردم ك خوندنشون هيچ فايده اي ب حالم نداره.اما باخوندن اين كتاب نظرم180درجه تغيير كرد. چيزهايي رو از اين كتاب يادگرفتم وفهميدم ك تا الان يا نمدونستم يا اصلا نظرم راجع بهشون يه چيز ديگه بود.انشاالله ك بتونيم با كارامون مولاي عزيزمون رو خوشحال كنيم وب اميد روز زيباي ظهورش...8->



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 23:5 | نویسنده : منتظر... | 6 نظر