بسم رب الشهدا...:)@};-

1.خاطره ای از شهید محمدرضا تورجی زاده:

ارادت خاصی ب شهید تورجی زاده داشت.

یه شب ک اومد ب خوابش بهش گفت:

«محمد این همه از حضرت زهرا(سلام الله علیها) گفتی وخوندی چه ثمری برات داشت؟؟!»

شهید تورجی زاده بلافاصله گفت:

«همین که توی آغوش فرزندش امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) جان دادم کافیه...»

 

2.خاطره ای از شهید فرهاد چراغچی:

یه بسیجی شیفته فرهاد شده بود. به فرهاد گفت:

«میشه آدرس خونتو بدی بهت سر بزنم؟؟!»

فرهاد باخنده گفت بنویس:

«شیراز...دار الرحمه...قطعه شهدا...ردیف فلان...پلاک فلان»

بعد از شهادت فرهاد رفتم سر مزارش...دقیقا همون آدرسی بود ک قبل از شهادت ب بسیجی داد!!

پ.ن:اللهم عجل لولیک الفرج...



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1394 | 10:50 | نویسنده : منتظر... | 3 نظر

بسم رب الشهداء...

می خواست بیدارش کند نمیگذاشتم. بحثمان بالا گرفت گفتم:«مگر تو نمیدانی او چقدر کم میخوابه؟»

صدای محمود از توی اتاق بلند شد « اون بیرون چه خبره؟» به طرف گفتم« آخرش کار خودت رو کردی؟» در اتاق رو باز کردم وگفتم«یه بسیجیه میگه با شما کار داره»

آمد دم در. گفت «من در خدمتم.» طرف خیلی خونسرد گفت«راستش می خواستم با شما عکس بگیرم.» محمود دمپایی پایش کرد وگفت«کجا می خواهی عکس بگیری؟» گفت«توی محوطه» چهار پنج بار کشاندش این طرف وآن طرف تا بالاخره عکسش را گرفت.

محمود ک برگشت رفتم سراغش. ناراحت ودمغ گفتم«ارزشش را داشت ب خاطر یک عکس فرمانده تیپ را از خواب بیدار کنی وهی ببریش این ور وآن ور؟»

سرش رو انداخت پایین وگفت«راستش شنیده بودم آدم فروتنیه، ولی دوست داشتم از نزدیک ببینم.» (شهید محمود کاوه)

پ.ن:افطار عاشقان تو دیدار روی توست...شهدی از این رطب ب لب روزه دار کن...اللهم عجل لولیک الفرج...



تاريخ : سه شنبه هفدهم تیر 1393 | 1:0 | نویسنده : منتظر... | 10 نظر

«بسم الله النور...»

يك شب از ساعت ده شب قريب ب12ساعت باران باريد.تلفني ب ما اطلاع دادند ك بعضي نقاط سيل آمده است.

من آقا مهدي را خبر كردم.ايشان ب سرعت ترتيب اعزام گروههاي امداد را ب منطقه سيل زده دادند.همه نيروهايي ك در شهرداري آمادگي داشتند ونيز همه كساني ك داوطلب بودند راهي كمك ب منطقه سيل زده شدند وشهردار نيز همراه با آخرين گروه ب سمت منطقه سيل زده حركت كرد.

فشار آب بسيار زياد بود وبا آنكه باران بند آمده بود ب نظر ميرسيد حجم آب درحال افزايش است.هركس ميخواست ب سيل زدگان كمك كند ميبايست از ميان جريان آب گل آلود بگذرد.همه درحال كمك بودند وكف كوچه تا نزديك زانو پر از گل ولاي بود.با ريختن ديوار يك طرف خانه ها، سقف ها ك بيشتر از تيرهاي چوبي وحصير بود نشست كرده بود.در كنار خانه اي پيرزني ب شيون نشسته بود وفرياد ميكرد وجماعتي براي بيرون كشيدن اثاثيه منزلش تلاش ميكردند.آب وارد زير زمين خانه شده بود وكف اتاقها را فرا گرفته بود. برداشتن فرش خانه ب علت نفوذ فوق العاده گل ولاي حتي از عهده چندتن نيز خارج بود.پيرزن ك همه ياري دهندگان را ب نظاره نشسته بود در ميان آنان مهدي را ديد ك سخت كار ميكرد وعرق ميريخت. كم كم داشت كارها روبه راه ميشد.پيرزن ب مهدي ك مرتب درحال فعاليت بود نزديك شد وگفت:«خدا عوضت بدهد مادر! خير ببيني! نميدانم اين شهردار فلان فلان شده كجاست.اي كاش يك كم از غيرت و شرف شما را داشت.»

مهدي لبخندي مليح زد وگفت:«آره مادر؛ اي كاش داشت.»O:-)

                                                                                                                             (شهيد مهدي باكري)



تاريخ : دوشنبه پنجم اسفند 1392 | 16:18 | نویسنده : منتظر... | 15 نظر

بسم رب الشهداء والصديقين...

تركش هردو پايش را قطع كرده بود.چشمهايش را ب هم زد وبا دست اشاره كرد:برو!برو! دشمن ب چند متري او رسيده بود.با آن جسم بي جان تمام رمق باقيمانده را در گلوي خود جمع كرده بود وملتمسانه فرياد مي كشيد:شعربافچي برو! نگاهم ب عقب بود ولي ب طرف جلو ميدويدم.مانعي ب پايم اصابت كرده بود، ولي از آن گذشته بودم.ناگهان خودرا در ميدان مين ديدم!!

دشمن متوجه شده بود ك من شعربافچي هستم، بارها نام مرا از بي سيم استراق كرده بود.لذا اسير كردن مرا غنيمت ميدانست.چاره اي نبود، يا بايد اسير ميشدم ويا از ميدان مين عبور ميكردم.بر خدا توكل كردم وبه فاطمه زهرا(سلام الله عليها) متوسل شدم.ذكر ميگفتم وميدويدم؛ دويدن آن هم در ميدان مين!هرگام ك روي زمين مي گذاشتم ذكر يا حسين ميگفتم وهرگامي ك بر ميداشتم از حضرت زهرا(سلام الله عليها) استمداد ميكردم.

...«آقاي شعربافچي از اين طرف.»چه كسي بود ك مرا صدا ميكرد؟؟باورم نمي آمد.از ميدان مين رد شده بودم وچند نفر از نيروهاي گردان با ديدن من، ب طرفم آمده بودند.خودم را روي زمين انداختم ولحظاتي سر ب آستان ربوبي سائيدم. چگونه ممكن بود از كنار صدها مين ضدنفر وضد تانك با سرعت ودلهره رد شد واز اين طرف ميدان مين، سالم ب نيروهاي خودي رسيد؟؟؟؟

                                                                                          (خاطره اي ازشهيد مسعود شعربافچي)



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 | 22:56 | نویسنده : منتظر... | 6 نظر