به نام خدا

ثوبان که نيستم، نه اين‌که ذره‌هايي از عشق راستين به تو در دلم نباشد، ولي من مثل او نيستم.

گفته‌اند که ثوبان، شيداي جدت حضرت محمد (ص) بود. دل‌باخته، جان‌شيفته، بي‌قرار، سوته‌دل. روزي اگر او را نمي‌ديد، گويي جان از کف ‌داده است. افتان و نالان سراغ او را مي‌گرفت و مويه‌کنان مي‌گفت: «محمد (ص) کجاست، عزيز دلم در کدام وادي است، در کدام سرا و سو.»

مي‌گفت: «دل از محمد (ص) نمي‌شويم، حتي يک دم.»

مي‌گفت: «محمد (ص) همه عشق من است، همه خوبي دنيايم. همه مهر و محبت و مهرباني‌ام.» ثوبان به مسجد مي‌رفت. نماز مي‌خواند. دعا مي‌کرد، ولي چشم از محمد (ص) نمي‌گرفت. ثوبان به کوه و دشت پا مي‌گذاشت، ولي از ياد او غافل نمي‌شد. و سينه از مهر او، خالي نمي‌کرد.

ثوبان يک روز پريشان شد. شيداتر از هميشه و سرگشته‌تر از هر روز. آخر با خود انديشيده بود: «نکند اگر در آخرت از بهشتيان شدم و به بهشت رفتم، از محمد (ص) جدا بيفتم. آري، شايد چنين باشد. چون محمد (ص) از پيامبران بزرگ خداست و مرتبه و جايگاهش از انسان‌ها بالاتر است و اگر جهنمي باشم، چه بد که هيچ‌وقت و هيچ کجا او را نخواهم ديد. واي بر من!» او بسيار گريست و نزد حبيب خود رفت و غمِ درونش را به حضرت گفت. پيامبرِ مهربان‌تر از باران، تبسم کرد.

به ناگاه جبرييل از سوي خداوند براي او وحي آورد: «کسي که از خدا و پيامبر او پيروي کند، (در روز قيامت) هم‌نشين کساني خواهد بود که خدا به آن‌ها نعمت داده يعني با پيامبران و صديقان و شهيدان و صالحان، و آنان دوستان خوبي هستند. اين هديه‌اي‌ست از خداوند و او (از حال بندگانش و نيت و کارهاي‌شان) آگاه است... .» (نساء: 70 و 69)

دلِ ثوبان مي‌جوشيد. منظور خدا چيست؟ خداوند به چيزي اشاره کرده! پيامبر با خوش‌حالي گفت: «به خدا سوگند مي‌خورم ايمان مسلماني کامل نمي‌شود، مگر اين‌که مرا از خودش و پدر و مادرش و همه فاميل‌هايش بيش‌تر دوست داشته باشد و در برابر سخنان من تسليم باشد.» ثوبان آرام شد. نشست و فکر کرد: اگر بهشت باشد، باز هم محمد (ص) دوست اوست، هم‌نشين اوست و در کنارِ او.»

من ثوبان که نيستم، ولي ذره‌هايي از عشق آسماني او، در دل من نيز هست و تو عزيز اين دلي، اين جان و اين جسم... . هر کجا باشي، در جست‌وجوي تواَم و در انتظار آمدنت. در هر سرا، هر کوي و هر جاده. هر جا که مي‌روم، زبانم به نام تو متبرک است و دلم به يادت. کاش تو را ببينم و قصه شيدايي دلم را براي تو باز گويم و مثل ثوبان بگويم: دوست دارم هم‌نشين تو باشم. حال چه کنم؟

ببين جد بزرگوارت (پيامبر) نيز به ديدن تو مشتاق است، چه رسد به ما که خَسي کوچيکم، در اين جاده عاشقي. راستي، چه کنم؟



تاريخ : پنج شنبه بیست و یکم آذر 1392 | 19:24 | نویسنده : منتظر... | یک نظر