بسم الله النور...

مشک را که بروی شانه انداخت، برق شادی تمام چشم هارا فرا گرفت...

روی اسب که نشست لبخند به روی لبها نشست...

و وقتی اسب با آن مرد رفت انتظار به کاسه چشمها برگشت...

صدای تکبیرش که بلند میشد اشک شادی در چشمها حلقه میزد و وقتی دیگر صدایش به گوش نرسید اشکهای حلقه شده جاری شدند وروان وآب مشک هم...

مشک هم با ما براو گریست...

سر خط نوشتم: عمو آب داد؛ عمو آب آورد؛ آب به چشمانمان آمد...

8->اللهم عجل لولیک الفرج...8->@};-



تاريخ : پنج شنبه سیزدهم آذر 1393 | 8:41 | نویسنده : منتظر... | یک نظر