بسم رب الشهداء...

می خواست بیدارش کند نمیگذاشتم. بحثمان بالا گرفت گفتم:«مگر تو نمیدانی او چقدر کم میخوابه؟»

صدای محمود از توی اتاق بلند شد « اون بیرون چه خبره؟» به طرف گفتم« آخرش کار خودت رو کردی؟» در اتاق رو باز کردم وگفتم«یه بسیجیه میگه با شما کار داره»

آمد دم در. گفت «من در خدمتم.» طرف خیلی خونسرد گفت«راستش می خواستم با شما عکس بگیرم.» محمود دمپایی پایش کرد وگفت«کجا می خواهی عکس بگیری؟» گفت«توی محوطه» چهار پنج بار کشاندش این طرف وآن طرف تا بالاخره عکسش را گرفت.

محمود ک برگشت رفتم سراغش. ناراحت ودمغ گفتم«ارزشش را داشت ب خاطر یک عکس فرمانده تیپ را از خواب بیدار کنی وهی ببریش این ور وآن ور؟»

سرش رو انداخت پایین وگفت«راستش شنیده بودم آدم فروتنیه، ولی دوست داشتم از نزدیک ببینم.» (شهید محمود کاوه)

پ.ن:افطار عاشقان تو دیدار روی توست...شهدی از این رطب ب لب روزه دار کن...اللهم عجل لولیک الفرج...



تاريخ : سه شنبه هفدهم تیر 1393 | 1:0 | نویسنده : منتظر... | 10 نظر