«بسم الله النور...»

يك شب از ساعت ده شب قريب ب12ساعت باران باريد.تلفني ب ما اطلاع دادند ك بعضي نقاط سيل آمده است.

من آقا مهدي را خبر كردم.ايشان ب سرعت ترتيب اعزام گروههاي امداد را ب منطقه سيل زده دادند.همه نيروهايي ك در شهرداري آمادگي داشتند ونيز همه كساني ك داوطلب بودند راهي كمك ب منطقه سيل زده شدند وشهردار نيز همراه با آخرين گروه ب سمت منطقه سيل زده حركت كرد.

فشار آب بسيار زياد بود وبا آنكه باران بند آمده بود ب نظر ميرسيد حجم آب درحال افزايش است.هركس ميخواست ب سيل زدگان كمك كند ميبايست از ميان جريان آب گل آلود بگذرد.همه درحال كمك بودند وكف كوچه تا نزديك زانو پر از گل ولاي بود.با ريختن ديوار يك طرف خانه ها، سقف ها ك بيشتر از تيرهاي چوبي وحصير بود نشست كرده بود.در كنار خانه اي پيرزني ب شيون نشسته بود وفرياد ميكرد وجماعتي براي بيرون كشيدن اثاثيه منزلش تلاش ميكردند.آب وارد زير زمين خانه شده بود وكف اتاقها را فرا گرفته بود. برداشتن فرش خانه ب علت نفوذ فوق العاده گل ولاي حتي از عهده چندتن نيز خارج بود.پيرزن ك همه ياري دهندگان را ب نظاره نشسته بود در ميان آنان مهدي را ديد ك سخت كار ميكرد وعرق ميريخت. كم كم داشت كارها روبه راه ميشد.پيرزن ب مهدي ك مرتب درحال فعاليت بود نزديك شد وگفت:«خدا عوضت بدهد مادر! خير ببيني! نميدانم اين شهردار فلان فلان شده كجاست.اي كاش يك كم از غيرت و شرف شما را داشت.»

مهدي لبخندي مليح زد وگفت:«آره مادر؛ اي كاش داشت.»O:-)

                                                                                                                             (شهيد مهدي باكري)



تاريخ : دوشنبه پنجم اسفند 1392 | 16:18 | نویسنده : منتظر... | 15 نظر