بسم رب الشهداء والصديقين...

تركش هردو پايش را قطع كرده بود.چشمهايش را ب هم زد وبا دست اشاره كرد:برو!برو! دشمن ب چند متري او رسيده بود.با آن جسم بي جان تمام رمق باقيمانده را در گلوي خود جمع كرده بود وملتمسانه فرياد مي كشيد:شعربافچي برو! نگاهم ب عقب بود ولي ب طرف جلو ميدويدم.مانعي ب پايم اصابت كرده بود، ولي از آن گذشته بودم.ناگهان خودرا در ميدان مين ديدم!!

دشمن متوجه شده بود ك من شعربافچي هستم، بارها نام مرا از بي سيم استراق كرده بود.لذا اسير كردن مرا غنيمت ميدانست.چاره اي نبود، يا بايد اسير ميشدم ويا از ميدان مين عبور ميكردم.بر خدا توكل كردم وبه فاطمه زهرا(سلام الله عليها) متوسل شدم.ذكر ميگفتم وميدويدم؛ دويدن آن هم در ميدان مين!هرگام ك روي زمين مي گذاشتم ذكر يا حسين ميگفتم وهرگامي ك بر ميداشتم از حضرت زهرا(سلام الله عليها) استمداد ميكردم.

...«آقاي شعربافچي از اين طرف.»چه كسي بود ك مرا صدا ميكرد؟؟باورم نمي آمد.از ميدان مين رد شده بودم وچند نفر از نيروهاي گردان با ديدن من، ب طرفم آمده بودند.خودم را روي زمين انداختم ولحظاتي سر ب آستان ربوبي سائيدم. چگونه ممكن بود از كنار صدها مين ضدنفر وضد تانك با سرعت ودلهره رد شد واز اين طرف ميدان مين، سالم ب نيروهاي خودي رسيد؟؟؟؟

                                                                                          (خاطره اي ازشهيد مسعود شعربافچي)



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 | 22:56 | نویسنده : منتظر... | 6 نظر