زن جيغ کشيد و گلدان را پرت کرد سمت مرد. مرد فرياد زد و تکاني خورد تا گلدان به او نخورد. گلدان خورد به دست دختر و خون ... . دختر براي چندمين بار عروسکهايش را شمرد که روي اُپن صف کشيده بود. هنوز دوازده تا بودند. آنها حتي سيزده تا هم نمي شدند، ولي مادربزرگ گفته بود آن مرد با سيصد و سيزده يار ميايد.

 

زن باز جيغ کشيد و دستمال را برداشت و رفت سمت دختر. باز فرياد زد. دختر دستش را از دست مادرش کشيد. به لباس قرمزش نگاه کرد. مادربزرگ گفته بود آن مرد با لباس سفيد ميايد. به اتاق رفت. لباس سفيد پوشيد و پيش عروسکهايش برگشت. مادر نشسته بود روي مبل و گريه ميکرد و جيغ ميکشيد. پدر قدم ميزد و سيگار ميکشيد و با فرياد جواب مادر را ميداد. نگاهي به عکس مادربزرگ کرد که گوشه اش يک روبان سياه بود. مادربزرگ ميگفت: «آن مرد دنيا را... .» او هم ميخواست مثل مرد، خانه را... مادربزرگ ميگفت: «مرد...»

 

اشک از چشمانش جاري شد. او اصلاً مرد نبود. و عروسکهايش را در کيسه اي ريخت. روسري مادر را سر کرد و دويد. دويد سمت کوچه. مردي با لباس سفيد از بغلش رد شد. برگشت و ... .



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 | 19:49 | نویسنده : منتظر... | 4 نظر