بسم الله...


ز آبادى دلم خونست ب ويران رو از آن دارم 

بخاطر مختصر اين داستان از دوستان دارم

ب جغدى بلبلى گفتا كه تو در ويرانه جا دارى

من اندر باغ گل بر شاخه سرو آشيان دارم

بگردان روى از اين ويران بيا با من سوى بستان

ببين چندين هزاران سرو كاخ ارغوان دارم

ب پاسخ جغد گفت اى بلبل ارزانى تو را گلشن

مرا اين بس كه در ويرانه ماءوى و مكان دارم

اگر ويرانه بدبودى چرا پس دختر زهرا(سلام الله علیها)

ب ويرانى نشستى كز غمش آتش بجان دارم

نخواهد شد فراموشم سر بى چادر زينب(سلام الله علیها)

كه در هر لحظه صد باره از اين غم الامان دارم

گذشتم از گل احمر پس از مرگ على اكبر(علیه السلام)

بدل داغ غم ناكامى آن نوجوان دارم

تو شادى با عروسان گلستان دارى اى بلبل

من از دامادى قاسم(علیه السلام) دو چشم خون فشان دارم

تو بر سر شورشِ شمشاد و ياس و ارغوان دارى

من اندر لاله دل داغ عباس(علیه السلام) جوان دارم

ز جور شمر و خولى دارم از غم شكوه ها ليكن

شكايتهاى پى در پى ز دست ساربان دارم...

اللهم عجل لولیک الفرج...

"یاحسین(علیه السلام)"



تاريخ : سه شنبه سیزدهم آبان 1393 | 18:41 | نویسنده : منتظر... | 5 نظر

♥بسم رب الحسین الشهید...

سيد جليل مرحوم دكتر اسماعيل مجاب (دندان ساز) عجائبى از ايام مجاورت در هندوستان كه مشاهده كرده بود نقل مى كرد از آنجمله مى گفت : عده اى از بازرگانان هندو (بت پرست ) به حضرت سيدالشهداء (علیه السلام ) معتقد و علاقه مندند و براى بركت مالشان با آنحضرت شراكت مى كنند.
بعضى از آنها روز عاشورا بوسيله شيعيان شربت و فالوده و بستنى درست مى كرده و خود بحال عزا ايستاده و به عزداران مى دهند و بعضى از آنها مبلغى كه راجع به آن حضرت است به شيعيان مى دهند تا در مراكز عزادارى صرف نمايند.
يكى از آنها عادتش اين بود كه همراه سينه زنها حركت مى كرد و با آنها سينه مى زد.
چون مُرد بنا بمرسوم مذهبى خودشان بدنش را بآتش سوزانيدند تا تمام بدنش خاكستر شد جز دست راست و قطعه اى از سينه اش كه آتش آن دو عضو را نسوزانيده بود.
بستگانش آن دو عضو را آوردند نزد قبرستان شيعيان و گفتند اين دو قطعه راجع به حسين (علیه السلام ) شما است . جائيكه آتش جهنم كه طرف نسبت و قابل مقايسه بآتش دنيا نيست به وسيله حضرت امام حسين (علیه السلام ) خاموش و برد و سلام مى گردد پس نسوزانيدن آتش ضعيف دنيوى بوسيله آن بزرگوار جاى تعجب نيست ...اللهم عجل لولیک الفرج بحق مولانا الحسین...



تاريخ : سه شنبه سیزدهم آبان 1393 | 18:31 | نویسنده : منتظر... | بدون نظر

 ب نام خدایی ک همین نزدیکیست...

نمیدونم از کجا شروع کنم...اینقد حرف برا گفتن دارم ک احساس میکنم همشون عقده شدن وتو گلوم گیر کردن:-<.مدتها دلم میخاست بنویسم ولی انگار یه چیزی مانع میشد...بهرحال خداروشکر طلسم شکست...
احساس میکنم جامعه مون یه طورایی شده.وقتی اون روزای انقلابو با الان مقایسه میکنم تفاوتهای خییییلی بزرگی میبینم ک بعضیاشون خیلی دردآوره...اون روزا همه متحد شدن واسه این که دشمن ب خاکمون دستبرد نزنه...همه جونشونو گرفتن کف دست وشعار«الله اکبر خمینی رهبر» سر دادن فقط وفقط برا اینکه یه وجب از خاک کشور عزیزمون دست بیگانه نیفته...از پیر وجوون همه رفتن وتو جبهه ها جنگیدن.هرکس هرطور ک میتونس کمک میکرد...آخرشم رسیدیم ب اون چیزی ک میخاستیم...مردم دغدغه شون دین وکشورشون بود نه مثل این روزا ک خیلیا افتادن دنبال مد واین چیزا...یواش یواش چادر از سر دختر وزنهامون افتاد...البته این اتفاقات تدریجی بود وخیلیا هم متوجه نبودن و وقتی ب خودشون اومدن ک دیگه کار از کار گذشته بود...بعدشم ک ماهواره و... اومد رو کار.شبکه های مختلف با انواع برنامه ها ک خیلیاشون با یه جامعه اسلامی هماهنگی نداشت...ب تدریج ارزشها وآرمانها عوض شدن وخیلی اتفاقاتی ک نباید می افتاد، افتاد...والان هم تو یه جامعه ای داریم زندگی میکنیم ک بعضی وقتا بادیدن یکسری مسائل ب اسلامی بودنش شک میکنم...وقتی ما برا  امر ب معروف ونهی از منکر شهید میدیم دیگه آدم چی باید بگه؟؟؟:-O:(
بعضی وقتا با خودم میگم ینی قراره مردم این کشور یه روزی بشن یار ♥آقا♥؟؟فک کنم خیلی دور باشه پس...آخه خیلیا حتی درست آقا رو نمیشناسن چ برسه ب اینکه تلاش کنن واسه یاری...البته خودم میدونم ک منم تو این ماجرا خیلی مقصرم:-??:-<...اگه هرکدوم از ماها دست کم یکی دونفرو با حضرت آشنا کنه اوضاع قطعا تغییر خواهد کرد ولی...استاد پناهیان میگفتن این خیلی خوب نیس ک همش دلمون بخاد تنهایی ب آقا برسیم.تو این راه درسته ک آقا بدرد ما میخورن ولی ماها بدردشون نمیخوریم.درستش اینه ک بقیه رو هم با خودمون همراه کنیم...تنها تنها ک خوب نیس...
راستی یکشنبه اول محرم الحرامه...اصن اسمشم تو دل آدم غم میاره:((:(...چیزی نمونده ب شهادت @};-ارباب@};-...نکنه امسالم آقامون باید تنهایی این دردو غم جانسوز وعظیم رو ب دوش بکشن؟؟؟نمیدونم چجوری میخایم جواب اشکهایی رو ک آقا ب خاطر ما ریختن رو بدیم...نمیدونم...
این شعر از خانم اعظم رفیع زاده است:
امربر معروف کردن مشکل  است                  نهی از منکر نه کار  هر دل  است
زندگی ها پر تجمل گشته  است                  عشق را در قلبهامان کشته است
بوی  باران   را  نمی فهمیم   ما                   درد    یاران   را  نمی فهمیم    ما
نوجوانان  راه   را   گم   کرده اند                  در  شبند  و ماه   را   گم  کرده اند
غرق  گشته اند   در  دریای خود                  فارغ   از    آینده   و   فردای   خود
آی یاران  دین و قلب ما کجاست                  آی  همکاران   تعهد ها    کجاست
ما  قسم  خوردیم تا  یاور  شویم                  در    وجود   نوجوان   باور   شویم
پایه   ایمان   او    محکم    کنیم                  امر  بر  معروف   را   آن  دم  کنیم
گر که پای  دین و  ایمان لنگ بود                  نهی از منکر جوانان  را  چه  سود
تا شهادت بود  یارب  بود  و  بس                  قلبهامان یاد  زینب(س)  بود و بس
جبهه بود و  نوجوان بود  و هدف                   عزت  و  مردانگی  بود   و  شرف
چشم هامان اشکهایش  بی ریا                   قلب هامان   خالی  از   هر  ادعا
مهر  و  تسبیح بود  و  ابراز  نیاز                   نوجوان  بود  و ♥خدابود  و   نماز
لیک از  یاد من و  تو عشق رفت                  ازخطوط صفحه ها سرمشق رفت
جبهه رفت از  یادمان  ایثار  رفت                  خواب   آمد   دیده ی  بیدار   رفت
وای  الگوهای  غرب از ره رسید                  ریشه   فرهنگ  ما   از   هم  درید
لحظه هامان لحظه دلواپسیست                 رخنه درفرهنگ ما از بی کسیست
یا
حسینم(ع)دیده ها را  بازکن                 باز   آهنگ   سفر   را    ساز   کن
یک سفر از مدرسه  تا  کربلا                  یک سفر از بی خودیمان تا ♥خدا♥
با اینکه هنوزم خیلی حرف دارم ولی بقیش باشه برای بعد...
اللهم عجل لولیک الفرج وانشرنا معه...


 

 



تاريخ : جمعه دوم آبان 1393 | 9:54 | نویسنده : منتظر... | 6 نظر