بسم رب الشهداء...

می خواست بیدارش کند نمیگذاشتم. بحثمان بالا گرفت گفتم:«مگر تو نمیدانی او چقدر کم میخوابه؟»

صدای محمود از توی اتاق بلند شد « اون بیرون چه خبره؟» به طرف گفتم« آخرش کار خودت رو کردی؟» در اتاق رو باز کردم وگفتم«یه بسیجیه میگه با شما کار داره»

آمد دم در. گفت «من در خدمتم.» طرف خیلی خونسرد گفت«راستش می خواستم با شما عکس بگیرم.» محمود دمپایی پایش کرد وگفت«کجا می خواهی عکس بگیری؟» گفت«توی محوطه» چهار پنج بار کشاندش این طرف وآن طرف تا بالاخره عکسش را گرفت.

محمود ک برگشت رفتم سراغش. ناراحت ودمغ گفتم«ارزشش را داشت ب خاطر یک عکس فرمانده تیپ را از خواب بیدار کنی وهی ببریش این ور وآن ور؟»

سرش رو انداخت پایین وگفت«راستش شنیده بودم آدم فروتنیه، ولی دوست داشتم از نزدیک ببینم.» (شهید محمود کاوه)

پ.ن:افطار عاشقان تو دیدار روی توست...شهدی از این رطب ب لب روزه دار کن...اللهم عجل لولیک الفرج...



تاريخ : سه شنبه هفدهم تیر 1393 | 1:0 | نویسنده : منتظر... | 10 نظر

بسم رب الشهداء...

18.اتاق ب اتاق میرفتیم وبا بچه های خوابگاه حرف میزدیم؛ آذر79 بود. دنبال این بودیم توی دانشگاه کانون نهج البلاغه راه بیندازیم.می خواستیم نهج البلاغه را بیاوریم توی زندگی بچه ها. واقعا دغدغه مان بود. سراغ هرکس میرفتیم، میگفت«کار سختیه» اما بین ما مصطفی از همه سرسخت تر بود؛ کوتاه نمی آمد. در جواب این حرف میگفت«یه یاعلی بگو، پاش وایستا»

هرچه زدیم نتوانستیم خیلی از بچه هارا راضی کنیم کمکمان کنند. مصطفی میگفت«ما نباید بشینیم تا همه چی آماده بشه.باید کار کنیم.» آن قدر هم پای حرفش ایستاد تا کانون راه افتاد.کنار بهداری دانشگاه یک اتاق گرفتیم وبا برگزاری جلسه های بحث ودرس شروع کردیم.حالا بعد از ده دوازده سال هنوز کانون نهج البلاغه سرپا است.

19.رفتیم قم برای کانون نهج البلاغه از دفتر مراجع کمک بگیریم.گفتم «بریم خونه آیت الله حسن زاده آملی»

سرظهر بود. در زدیم.حاج آقا آمد جلوی در .گفت «شماها عقل ندارید دم ظهر در خونه مردم رو میزنید؟» اخلاق حاج آقا را میشناختم. گفتم«حاج آقا، دانشجو اگر عقل داشت که دانشگاه نمیرفت» حاج آقا گفت«پس بفرمایید داخل»

رفتیم توی اتاق.حاج آقا گفت«آقاجان دم ظهر سه تا جوون سبیل کلفت در زده اند من پیرمرد ترسیدم گفتم بفرمایید تو» مصطفی ب شوخی گفت«حاج آقا دیدی ترسیدی؟» حاج آقا با لهجه خاصش گفت«پشه چو پر شد بزند پیل را» گفتم«مصطفی پشه هم شدی»

از کانون نهج البلاغه گفتیم.حاج آقا خیلی تحویلمان گرفت گفت « احسنت آقا جان کارتان برای معارف شیعه خیلی عالی است.» بلند شدیم برویم. گفتیم «ما روبوسی میکنیم بعد میرویم.» رفتم جلو. حاج آقا ب شوخی زد زیر گوشم.انتظار داشتم. خندیدم وگفتم«پیامبر(صلی الله علیه وآله)گفتن قصاص اون دنیا از این دنیا سخت تره. بذارید همین جا تلافی کنم.» حاج آقا گفت« خب طوری نیست.بیایید من رو ببوسید» سه دور حاج آقا را بوسیدم.صدای خنده مصطفی بلند شد« منم میخوام» حاج آقا گفت«چکار کنم؟ بیایید» حاج آقا مصطفی را بوسید با دست راست چند بار کشید به طرف چپ وراست صورتش، تعجب کردم؛ انگار که نازش کند.

20.مصطفی نبود کلی ازش تعریف کردم پیش بچه ها. بچه ها خندیدند وگفتند«ببین چطوری مخت رو زده ک این طوری دفاع میکنی»

فردا ک مصطفی اومد، بچه ها بهش گفتند«خوب بچه شهرستانی گیر آورده ای ومخش رو زده ای ها! نبودی ببینی چطوری ازت تعریف میکرد»

شب مصطفی آمد کنارم. یک نامه داد دستم ورفت. نامه را خواندم. نوشته بود« چرا پیش بچه ها از من تعریف کردی؟نگفتی شاید دچار غرور وخودبزرگ بینی بشم؟ من هزارتا ضعف دارم.دیگه از این حرفا نزن.» دوسه روز بابت همین باهام سرسنگین بود. بعد هم خودش آمد سراغم.

پ.ن:دل طوفانی ام با یاد تو آرام میگیرد...بیا آرامش دلهای طوفانی...اللهم عجل لولیک الفرج



تاريخ : سه شنبه هفدهم تیر 1393 | 0:57 | نویسنده : منتظر... | یک نظر