ب نام خدا... 

14.يكي از ارگانهاي نظامي دنبال نيروهاي فني-مهندسي بود.مصطفي داوطلب شد ورفت.روي سوخت موشك كار ميكردند.بعضي از آنهايي ك آنجا بودند تخصص نداشتند.روشهايي ك ب كار مي بردند غير علمي بود.مصطفي باهاشون بحث مي كرد.كوتاه نمي آمد.رئيس ومسئول هم نمي شناخت.بهشون مي گفت:«مثل زمان جنگ جهاني دوم كار ميكنيد.»

مي ديد ك بيت المال را هدر مي دهند.جلويشان مي ايستاد.ب يك سال نكشيد زد بيرون.

15.بالاخره جمع شديم ويك گروه درست كرديم.مي خواستيم توي بسيج دانشگاه كار علمي بكنيم.قرار شد هركس توانست از يك سازمان پروژه بگيرد، بياورد توي گروه.

مصطفي دوستي داشت ك شده بود مشاور فرمانده مهمات سازي.هماهنگ كرد و رفتيم پيش فرمانده.تازه آن موقع فهميدم عجب اعتماد ب نفسي دارد مصطفي!! هرچه را فرمانده مي گفت«ساخته ايم»، مي گفت«ما هم مي سازيم؛ مي تونيم بسازيم»!!

قبلا كارهايي كرده بود.اطلاعاتش خوب بود.من حرف نمي زدم،ولي مصطفي مدام اطلاعات رو مي كرد.فرمانده عكس يك تفنگ را نشان داد ك تازه ساخته بودند.مصطفي گفت:«از اين تفنگهاي ام-16 آمريكاييه؟»

ب فرمانده برخورد.گفت:«نه خودمون ساخته يم.»

ماشه تفنگ مشكل داشت. روي رگبار ك مي گذاشتند داغ مي كرد واز كار مي افتاد.دنبال اين بودند برايش ماشه بسازند؛با يك آلياژ سبك پليمري ك مقاومت حرارتي اش بالا باشد، اما هنوز ب نتيجه نرسيده بودند.مصطفي تند گفت«آقا ما مي سازيم»

فرمانده كپ كرده بود!!!

16.پنج نفر بوديم.قرار بود موشكي طراحي كنيم ك هر كسي بتواند از روي كاتالوگ آن را بسازد.در عرض دوساعت با لوازم آشپزخانه ودم دستي، سرهم وپرتابش كند.مصطفي روي موتور موشك كار ميكرد.تخصص من سوخت بود،سه نفر ديگر هم كارهاي كامپيوتري والكترونيكي اش را ميكردند.روزي چهار پنج ساعت كار ميكرديم.همانجا توي دانشگاه مي خوابيديم.آنقدر سرمان گرم بود ك يادمان رفت دم سال تحويل برويم خانه!!

مصطفي شش ماهي توي يكي از ارگانهاي نظامي كار كرده بود، مي گفت«مي دوني چرا از اونجا زدم بيرون؟يه تست كوچيك دوروزه رو دوهفته طولش مي دادن.بايد كلي نامه نگاري ميكردي»اما ما هرچيزي ك مي ساختيم، همانجا روي پشت بام تستش مي كرديم.مصطفي ذوق مي كرد.

تكه كلامش بود«رديف ميشه»

خورده بوديم ب مشكل.فرمول نازل موشك رو پيدا نمي كرديم.داشتيم نااميد ميشديم.يك نوع سيمان خاص بود.آنقدر مصطفي ب اين در وآن در زد تا بالاخره از استادهاي دانشكده فرمولش راگرفت.

شش ماه نشد ك موشك را ساختيم.همه چيز همانطور بود ك سفارش داده بودند.برديم جاده قم تستش كرديم.جواب داد.فيلم هم گرفتيم.

خبر ك ميرسيد فلسطيني ها موشك زده اند ب شهرك هاي اسراييلي،مصطفي روي پايش بند نبود.

17.توي بالكن اتاقمان گربه نگه مي داشتم.يكي دوروزه بود ك توي باغچه خوابگاه پيدايش كرده بودم.بچه هاي اتاق حساس بودند، ب خاطر نجسي پاكي. خيلي از گربه من دل خوشي نداشتند.پنج شش ماهه شده بود هنوز من بهش غذا مي دادم.توي حياط خوابگاه زندگي مي كرد.چند روزي رفتم شهرمان.وقتي برگشتم شنيدم يك نفر با موتور زده ب گربه، مصطفي هم برش داشته وبرده درمانگاه دانشكده دامپزشكي؛نزديك ميدان انقلاب.بهش واكسن زده بودند.ازش مراقبت كرده بود تا برگردم.

پ.ن:بوي عطر ياس دارد جمعه ها/وعده ديدار دارد جمعه ها/جمعه ها دل ياد دلبر مي كند/نغمه ياابن الحسن سر ميكند...اللهم عجل لوليك الفرج...



تاريخ : جمعه بیست و دوم فروردین 1393 | 8:49 | نویسنده : منتظر... | 21 نظر

بسم رب الشهداء والصديقين...

 

تو آمدي و زن ب جمال خدا رسيد

آخر ب حاجت تو ب سعي صفا رسيد

هاجر هرآنچه هروله كرد از پي تو كرد

انسان دردمند ب درك دعا رسيد

احمد(صلي الله عليه وآله) اگر ب عرش فرا رفت با تو رفت

مولا اگر رسيد ب حق با شما رسيد

داغ پدر،سكوت علي(عليه السلام)،غربت حسن(عليه السلام)

شعري شد و ب حنجره كربلا رسيد

در تل زينبيه غروبت طلوع كرد

با داغ تو قيامت زينب(عليها السلام)فرا رسيد

تسبيح توست رشته تعقيب واجبات

قد قامت الصلاتي و حي علي الصلات

زيبايي مدينه ب غير از بتول نيست

بي مهر او نماز دوعالم قبول نيست

ميپرسم از شما ك رسولان غيرتيد

زهرا(سلام الله عليها)مگر خلاصه جان رسول نيست؟

گيرم ولايت علي(عليه السلام) از ياد برده ايد

آيا غدير و دست محمد(صلي الله عليه وآله)قبول نيست؟

آخر اصول عشق مگر چيست جز ولا؟

آيا مگر حديث ولا از اصول نيست؟؟

مهر علي(عليه السلام)ست روزي هر روز مهر و ماه

وقتي چراغ فاطمه(سلام الله عليها)باشد افول نيست

الله اكبر از تو ك الله اكبري

اي مادر پدر ك پدر را تو مادري...

 

پ.ن:من اگر مثل تو هر صبح وغروبي آقا *** فكر بين در وديوار نباشم چه كنم؟

شهادت بانوي دوعالم،حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها)تسليت باد

اللهم عجل لوليك الفرج...



تاريخ : پنج شنبه چهاردهم فروردین 1393 | 6:23 | نویسنده : منتظر... | 10 نظر

بسم الله النور...

مي بينم ك مي آيي وبر ديوار كعبه تكيه ميزني وقبضه ذوالفقار را مي فشاري...

مي بينم ك مي آيي تا انتقام خون مظلوميت همه تاريخ را بستاني...

مي آيي ك داد ستمديدگان را بگيري، درد هابيل را بشنوي، داغ پيغامبران وپيغامبرزادگان را بازگويي...

مي بينم ك مي آيي تا انتقام قامتي خميده را بگيري، ك ناله اش از ميان در وديوار، قلب نازنينت را هنوز آتش ميزند وياد روي نيلگونش جان پاكت را هنوز مي سوزاند...

مادر دو بخش بيشتر ندارد...وما هرچه ميكشيم از بخش دوم است...

اللهم عجل لوليك الفرج...



تاريخ : سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 | 5:53 | نویسنده : منتظر... | 10 نظر

ب نام حق...

وقتي مي خواهم تاريخ بالاي صفحه را بنويسم؛ گوشه اش طوري که فقط خودم ببينم مي نويسم: جمعه و او نيامد!

همکلاسي ام از گوشه عينکش نگاهش را قل مي دهد روي دفترم. نگاهش را مي اندازم روي دفتر خودش. دفترم را مثل بچه هاي کوچکي که مي خواهند کسي از رويشان تقلب نکند تا مي کنم. همکلاسي ام چشم غره مي رود و نگاهش را از روي دفترش برمي دارد و مي گذارد روي تخته کلاس.

معلم همکلاسي کنار دستم را صدا مي زند و او مي رود. گوشه تاريخ دفترش طوري که فقط خودش ببيند مي نويسم: جمعه و او نيامد!

برمي گردم و پشت سرم را نگاه مي کنم. هيچ کدام از بچه هايي که پشت سرم نشسته اند حواسشان به من نيست. روي دفتر هر دويشان بزرگ مي نويسم: جمعه. هر دويشان بر سرم فرياد مي زنند. معلم به سمت ميز من مي آيد. نگاهش را به نگاهم گره مي زند. يک گره کور. که من هرچه تلاش مي کنم؛ نمي توانم بازش کنم. مي گويد: خودکار نو خريدي؟ روي دفتر خودت امتحانش کن.

کلاس غرق خنده مي شود. قسمتي از گره کور نگاه را باز کرده ام. اما نمي دانم چرا گوشه سمت چپش باز نمي شود. معلم مي گويد: بفرماييد بيرون. حس مي کنم دنيا بر سرم خراب شده است. گره کور باز مي شود. از جايم بلند مي شوم. راهروي ميان نيمکتها را طي مي کنم. نزديک تخته مي رسم ... گچ را برمي دارم. و روي تمام فرمولهاي شيمي و مسئله هاي فيزيک و اتحادهاي رياضي و تاريخهاي ادبيات و اشعار کي و کي و کي بزرگ مي نويسم: امروز جمعه است. کسي منتظر نيست؟ برمي گردم و پشت سرم را نظري مي اندازم. انگار خواب مي بينم. کلاس غرق در اشک شده است. و جمله خودم صدها بار جلوي چشمانم مي رود و مي آيد: امروز جمعه است ... کسي منتظر نيست؟

معلم به سمت تخته مي آيد. همه اعداد و فرمولها و جملات را پاک مي کند و با خط درشت مي نويسد: درس امروز؛ درس انتظار! و بچه ها کنار تاريخ بالاي صفحه شان طوري که فقط خودشان ببينند مي نويسند: جمعه و او نيامد!

اما معلم گوشه تخته کنار تاريخ طوري که همه بچه هاي کلاس ببينند مي نويسد: تا جمعه دگر انتظارها باقي است!

                                                                                                                     نيکو کليني



تاريخ : جمعه هشتم فروردین 1393 | 7:50 | نویسنده : منتظر... | 12 نظر

بسم رب المهدي...

نكاتي پيرامون محاسبه درست وحسابي:

1.بين نعمتهاي خدا وكوتاهي هاي خودمون مقايسه كنيم وببينيم حق نعمت رو ادا كرديم يانه.مثلا:خداوند نعمت هوش رو بهمون داده حالا ما چكار كرديم درمقابلش؟ آيا ازش توراه درست استفاده كرديم يا خداي نكرده...

2.اگه كاري كرديم، عمل خوبي انجام داديم نبينيمش خيلي هم بي ارزش بدونيم.مثلا:يكي براي يه نفر يه ماشين آخرين سيستم هديه مياره ولي يكي ديگه يه دفتر كاهي مياره.حالا اون فردي ك هدايا رو ميگيره بازحمت اون دفتركاهي رو قبول ميكنه.اعمال ماهم بايد همبنجوري باشه ارزشش جلوي چشممون.

3.اون چيزي ك مربوط ب خداست واون چيزي ك مربوط ب تويه روجدا كني(يعني توفيقات اعمال رو از اعمالي ك خودت انجام دادي جدا كني. نه اينكه همه كارهاي خوبت رو از خودت بدوني.)

4.اون اعمالي رو ك ب چشمت مياد ريا است.اونا هيچ ارزشي نداره.اوناروهم بايد حذف كني.

5.بديهاي ديگران رو نبيني،فقط وفقط حواست ب خودت باشه واشتباهات وبديها خودت رو ببيني يعني ب خودت مشغول باشي(البته امر ب معروف ونهي از منكر جاي خودشو داره)

6.نظم توي كارها واوقات خيلي مهمه(خيييييييييييلي!!)

7.توي اعمالت بگرد ببين فايده هاشون چي بوده واز انجامشون چي بهت اضافه شده مثلا وانستي يه تصادف رو تماشا كني!! دركل مراقب اوقاتي ك بيهوده تلف ميشه باشي وسعي كني ك كمشون كني.

8.توي حرف زدنا وصحبتا مواظب باشي امكان داره يه حرفي رو بي منظور بزني اما گناه باشه مثلا هما دكترا بدن!! با اينكه شايد اينطوري نباشه.

9.قرارهاي روزانه،هفته اي ياحتي ماهانه براي عوض كرن يك اخلاق بد داشته باشيم.

10.محاسبه عمل يك مهارته.يه بار انجام دادي بايد تموم نشه.هي بايد تلاش كني وادامه بدي تا ب مراحل بالاتر از محاسبه برسي...

پ.ن:چشم برهم زدني غافل از آن ماه نباشيم *** شايد ك نگاهي كند آگاه نباشيم...اللهم عجل لوليك الفرج...@};-



تاريخ : سه شنبه پنجم فروردین 1393 | 11:25 | نویسنده : منتظر... | 8 نظر