زن جيغ کشيد و گلدان را پرت کرد سمت مرد. مرد فرياد زد و تکاني خورد تا گلدان به او نخورد. گلدان خورد به دست دختر و خون ... . دختر براي چندمين بار عروسکهايش را شمرد که روي اُپن صف کشيده بود. هنوز دوازده تا بودند. آنها حتي سيزده تا هم نمي شدند، ولي مادربزرگ گفته بود آن مرد با سيصد و سيزده يار ميايد.

 

زن باز جيغ کشيد و دستمال را برداشت و رفت سمت دختر. باز فرياد زد. دختر دستش را از دست مادرش کشيد. به لباس قرمزش نگاه کرد. مادربزرگ گفته بود آن مرد با لباس سفيد ميايد. به اتاق رفت. لباس سفيد پوشيد و پيش عروسکهايش برگشت. مادر نشسته بود روي مبل و گريه ميکرد و جيغ ميکشيد. پدر قدم ميزد و سيگار ميکشيد و با فرياد جواب مادر را ميداد. نگاهي به عکس مادربزرگ کرد که گوشه اش يک روبان سياه بود. مادربزرگ ميگفت: «آن مرد دنيا را... .» او هم ميخواست مثل مرد، خانه را... مادربزرگ ميگفت: «مرد...»

 

اشک از چشمانش جاري شد. او اصلاً مرد نبود. و عروسکهايش را در کيسه اي ريخت. روسري مادر را سر کرد و دويد. دويد سمت کوچه. مردي با لباس سفيد از بغلش رد شد. برگشت و ... .



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 | 19:49 | نویسنده : منتظر... | 4 نظر

به نام خدا

ثوبان که نيستم، نه اين‌که ذره‌هايي از عشق راستين به تو در دلم نباشد، ولي من مثل او نيستم.

گفته‌اند که ثوبان، شيداي جدت حضرت محمد (ص) بود. دل‌باخته، جان‌شيفته، بي‌قرار، سوته‌دل. روزي اگر او را نمي‌ديد، گويي جان از کف ‌داده است. افتان و نالان سراغ او را مي‌گرفت و مويه‌کنان مي‌گفت: «محمد (ص) کجاست، عزيز دلم در کدام وادي است، در کدام سرا و سو.»

مي‌گفت: «دل از محمد (ص) نمي‌شويم، حتي يک دم.»

مي‌گفت: «محمد (ص) همه عشق من است، همه خوبي دنيايم. همه مهر و محبت و مهرباني‌ام.» ثوبان به مسجد مي‌رفت. نماز مي‌خواند. دعا مي‌کرد، ولي چشم از محمد (ص) نمي‌گرفت. ثوبان به کوه و دشت پا مي‌گذاشت، ولي از ياد او غافل نمي‌شد. و سينه از مهر او، خالي نمي‌کرد.

ثوبان يک روز پريشان شد. شيداتر از هميشه و سرگشته‌تر از هر روز. آخر با خود انديشيده بود: «نکند اگر در آخرت از بهشتيان شدم و به بهشت رفتم، از محمد (ص) جدا بيفتم. آري، شايد چنين باشد. چون محمد (ص) از پيامبران بزرگ خداست و مرتبه و جايگاهش از انسان‌ها بالاتر است و اگر جهنمي باشم، چه بد که هيچ‌وقت و هيچ کجا او را نخواهم ديد. واي بر من!» او بسيار گريست و نزد حبيب خود رفت و غمِ درونش را به حضرت گفت. پيامبرِ مهربان‌تر از باران، تبسم کرد.

به ناگاه جبرييل از سوي خداوند براي او وحي آورد: «کسي که از خدا و پيامبر او پيروي کند، (در روز قيامت) هم‌نشين کساني خواهد بود که خدا به آن‌ها نعمت داده يعني با پيامبران و صديقان و شهيدان و صالحان، و آنان دوستان خوبي هستند. اين هديه‌اي‌ست از خداوند و او (از حال بندگانش و نيت و کارهاي‌شان) آگاه است... .» (نساء: 70 و 69)

دلِ ثوبان مي‌جوشيد. منظور خدا چيست؟ خداوند به چيزي اشاره کرده! پيامبر با خوش‌حالي گفت: «به خدا سوگند مي‌خورم ايمان مسلماني کامل نمي‌شود، مگر اين‌که مرا از خودش و پدر و مادرش و همه فاميل‌هايش بيش‌تر دوست داشته باشد و در برابر سخنان من تسليم باشد.» ثوبان آرام شد. نشست و فکر کرد: اگر بهشت باشد، باز هم محمد (ص) دوست اوست، هم‌نشين اوست و در کنارِ او.»

من ثوبان که نيستم، ولي ذره‌هايي از عشق آسماني او، در دل من نيز هست و تو عزيز اين دلي، اين جان و اين جسم... . هر کجا باشي، در جست‌وجوي تواَم و در انتظار آمدنت. در هر سرا، هر کوي و هر جاده. هر جا که مي‌روم، زبانم به نام تو متبرک است و دلم به يادت. کاش تو را ببينم و قصه شيدايي دلم را براي تو باز گويم و مثل ثوبان بگويم: دوست دارم هم‌نشين تو باشم. حال چه کنم؟

ببين جد بزرگوارت (پيامبر) نيز به ديدن تو مشتاق است، چه رسد به ما که خَسي کوچيکم، در اين جاده عاشقي. راستي، چه کنم؟



تاريخ : پنج شنبه بیست و یکم آذر 1392 | 19:24 | نویسنده : منتظر... | یک نظر

ب نام خدا...

آقا سلام اگرچه بلند است جايتان

ميخواهم از زمين بنويسم برايتان

يك نامه حاوي همه حرفهاي راست

يك نامه از كسي ك دوستدار شماست

يك نامه از بلندي انسان ك پست شد

يك نامه از كسي ك دچار شكست شد

اين نامه فقط مدح نيست شرح ماتم است

يك ذره از هزار نوشتم اگر كم است

بعد از شما غبار ب آيينه ها نشست

شيطان دوباره آمد وجاي خدا نشست

پرپر شدند در دل طوفاني از بدي

گلهاي روسپيد هميشه محمدي

آمد ب شهرفاجعه اسلام راحتي

انسان منهدم شده قران زينتي

بيمارهاي عشق خدا بهتري شدند

جلبابهايمان كم كم روسري شدند

خورشيد مرد وشام تباهي دراز شد

بر روي دشمنان در اين قلعه باز شد

دنياي ما اگرچه گرفتار آفت است

اما هنوز تشنه نام محمد(ص)است

در انتهاي نامه خيسم سلام بر

همنام بزرگوار ونجيب پيامبر...@};-

 



تاريخ : یکشنبه سوم آذر 1392 | 20:5 | نویسنده : منتظر... | 2 نظر