ب نام حضرت دوست...

یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ

ای کسانی که ایمان آورده‌اید از (مخالفت) خدا بپرهیزید؛ و هر کس باید بنگرد تا برای فردایش چه چیز از پیش فرستاده؛ و از خدا بپرهیزید که خداوند از آنچه انجام می‌دهید آگاه است! «حشر/18»

گام ها:1.بيداري 2.توبه 3.محاسبه

بيداري=انسان آگاه شود وبفهمد ك دنياي ديگري هم هست،خدايي هم هست، محاسبه اي هم هست و واقعا همه ما ميميريم.

توبه=پشيماني از گناه.توبه اي توبه است ك بعد از پشيماني ديگه دنبال اون گناه نريم. اگرم رفتيم باز دوباره توبه كنيم(البته نه اينكه هي گناه كنيم هي توبه كنيم منظور اينه ك اگه يه موقعي اون گناه رو انجام داديم بازم توبه كنيم وديگه سمت اون كار نريم.) وقتي خوب ميتونيم محاسبه كنيم ك قشنگ توبه كرده باشيم.اگه كسي خوب تويه كرده باشه بقيه اش درست ميشه.دست از غير خدا ميكشه، درون و بيرونش خدا ميشه واز آنچه بوده برميگرده(آدم ميشه)بعد در نهايت محاسبه عمل داريم.

داستاني از پيامبر(صلي الله عليه وآله): روزي پيامبر(صلي الله عليه وآله) ب همراه يارانشان در صحرايي ميرفتند.تصميم گرفتند غذايي درست كنند اما در آن اطراف هيزم زيادي ب چشم نميخورد. پيامبر(صلي الله عليه وآله) ب يارانشان فرمودند هركس برود و هر مقدار ك ميتواند هيزم وخار وخاشاك جمع كند. هركس ب سويي رفت وپس از مدتي هركدام با اندكي هيزم برگشتند.وقتي هيزم هارا روي هم ريختند مقدار قابل توجهي شد. پيامبر(صلي الله عليه وآله) فرمودند:گناهان انسان هم همينگونه است.در ابتدا كم ب نظر ميرسد اما اگر اندك اندك جمع شود وانسان ب آن توجه نكند زياد ميشود وممكن است آنقدر زياد شود ك ديگر نتوان كاري كرد.

تفسير آيه:1.ارزيابي دقيق(والتنظروا):همه اعمال رو ثبت كنيم ودقيق باشيم 2.تقوا داشتن(واتقوا الله)

واتقوا الله اول=مراقبه در پرهيز از منعيات تقوا داشته باشيم(مراقب باشيم گناه نكنيم اگرم گناه كرديم توبه كنيم وگناه رو هم زود ثبت كنيم ونيت هاي درون وبرونمان را اصلاح كنيم.)

واتقوا الله دوم= تقوا در انجام واجبات

**حديث:از ما نيست هرآنكس ك هر روز خودش را محاسبه نكند.

"وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ" = هر عمل دنيايي عملي اخروي است.آخرت ما با اعمال همين الانمان(دقيقا همين الان) ساخته ميشود. يعني همين الان آخرت تو داره ساخته ميشه.ديگه تصميم با خودته چجوري بسازيش...

حالا خود"وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ" يعني: دقيق نگاه كردن، زير نظر گرفتن نفس ،باطن وظاهر خود وعملت رو ببيني.

قسمت آخر آيه داره تاكيد بيشتري ميكنه البته همراه با تهديد: اون دنيا براي محاسبه،انسان تنهاي تنها در مقابل خداوند متعال قرار ميگيره درنتيجه هيچ بهونه اي دركار نيست.

پ.ن:مطالب در اين باره زياده ونميشه يه جا نوشت.انشاالله تو قسمت بعدي مينويسم.موضوع محاسبه نفس واقعا مهمه واگر ما تواين دنيا حساب نفس خودمونو نرسيم اون دنيا بيچاره ميشيم.بايد واسه هر كارمون يه "چرا" بياريم اونوقت اگه درست بود انجامش بديم.

مطالبي ك نوشتم خلاصه چند جلسه سخنراني استاد نخاولي است ك البته توسط يكي از دوستام خلاصه شده ك در اختيار شما قرار دادم تا انشاالله مورد استفادتون قرار بگيره.

سال جديد توراهه.چقد خوبه همونطور ك خونه تكوني ميكنيم، خونه دلمون روهم يه تكوني بديم؛ كينه ها،بديهاو دركل همه چي رو بريزيم بيرون وب جاش مهر ومحبت بذاريم تو دلامون.انشاالله ك سال جديد واسه همه پرخير وبركت باشه وهمه دست ب دست هم بديم وانشاالله امسال بشه سال ظهور مولا وسرورمون آقا امام زمان(عجل الله تعالي فرجه)...الهي آمين.:)



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 | 1:6 | نویسنده : منتظر... | 7 نظر

ب نام خدا...

9.از آن بچه هاي شب امتحاني بود.كنكور راهم همينطور خواند.ازسر امتحان كنكور ك آمد گفت«رتبه ام سه رقمي ميشه.فقط هم مهندسي شيمي شريف.»

همين طور هم شد؛ 729، مهندسي شيمي شريف.

10.وسط اردوي بازديد از مناطق جنگي بازديد علمي جور كرده بودند؛ بازديد علمي سد كرخه. مهندس سد براي بچه ها حرف ميزد. مثلا بچه هاي دانشگاه شريف بودند؛ شلوغ ميكردند، الكي صلوات ميفرستادند، دست آخرهم يكي سيگارت انداخت. همه تركيدند از خنده. جلسه بهم ريخت. بيشتر بچه ها ك دنبال بهانه بودند ول كردند ورفتند.مصطفي تا آخر ايستاد. شش دانگ حواسش ب حرفهاي مهندس بود، گوش ميدادو سوال ميپرسيد.ب قول بچه ها «جدي گرفته بود»

11.از حرم امام رضا(عليه السلام) آمديم بيرون.نيمه شب بود؛زمستان. هوا عجيب سرد بود.پيرمرد ميرفت سمت حرم.

_ سلام حاجي!

جوابمان را داد. از زور سرما خودش را مچاله كرده بود. آب توي چشمهايش جمع شده بود. مصطفي شال گردنش را باز كرد، انداخت دور گردن پيرمرد.

_ حاج آقا! التماس دعا.

12.درس خوان ونمره بگير نبود، اما سرش درد ميكرد براي كارهاي علمي وآزمايشگاهي.سال سوم دانشگاه همراه هم رفتيم پيش معاون دانشجويي دانشكده، پروژه بگيريم، قبول كرد. يك پروژه بهمان داد درباره غشاهاي پليمري.شب وروز توي آزمايشگاه بوديم.كار سخت بود. من نتوانستم ادامه بدهم اما مصطفي پاي كار ماند وتمامش كرد.نتيجه كارش شد يك مقاله علمي- پژوهشي.

13.اذان را گفته بودند.زود مهر برداشتم و رفتم براي نماز.برگشتم مصطفي هنوز نيامده بود.مثل هميشه كله اش را كرده بود توي جامهري ومهرهارا زير ورو ميكرد.دوتا مهر پيدا كرد،فوت كرد و يكي را داد دستم.

گفتم«اين چيه؟»

بشكن زد وگفت«اين مهر كربلاست.بگير حالش رو ببر»

خيلي وقتها روي مهرها ننوشته بود«تربت كربلا».ميگفتم«از كجا فهميدي مال كربلاست؟»

ميگفت«مهر كربلا از قيافه اش پيداست.»

پ.ن:در حاشيه برگ شقايق بنويسيد/ گل تاب فشار در وديوار ندارد@};- اللهم عجل لوليك الفرج...



تاريخ : شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 | 16:17 | نویسنده : منتظر... | 15 نظر

بسم رب المعصومين...

آن فرقه ك تيشه ب نخل فدك زدند

بر قلب پاك ختم رسولان نمك زدند

مولا بيا ز قاتل مادر سوال كن

بانو چه كرده بود ك اورا كتك زدند؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن:شهادت مظلومانه حضرت زهرا(سلام الله عليها)تسليت باد.



تاريخ : جمعه بیست و سوم اسفند 1392 | 10:39 | نویسنده : منتظر... | 7 نظر

ب نام حق...

آخرين جمعه سال است كجايي آقا؟

آسمان غرق خيال است كجايي آقا؟

يك نفر عاشق اگر بود زمين مي فهميد

عاشقي بي تو محال است كجايي آقا؟

خداوندا! ب حق بانو فاطمه زهرا(سلام الله عليها) فرج مولاي عزيزمان را هرچه زودتر برسان...@};-



تاريخ : جمعه بیست و سوم اسفند 1392 | 10:32 | نویسنده : منتظر... | 4 نظر

بسم رب المهدي...

4.توي كلاس همه قد كشيده بودن جز ما دونفر.چقدر وسط حياط مدرسه بسكتبال بازي كرديم ك قدمان بلند شود؛نميشد.

اولين سالي بود ك روزه ميگرفتيم.مصطفي از كجا ياد گرفته بود نماز شب بخواند،نميدانم. ب منم ياد داد.قرار گذاشتيم نماز شب بخوانيم و براي هم دعا كنيم.قبل از سحري بلند ميشديم، نماز شب مي خوانديم وآرزو ميكرديم قد بكشيم.من براي مصطفي دعا ميكردم واو براي من.

مصطفي قد كشيد؛يك سروگردن از همه ما بالاتر.

5.تابستان بود؛سال سوم دبيرستان. سه شنبه صبح ها ميرفتيم مسجد مهديه همدان؛ زيارت عاشورا.فكر ميكرديم هركس بيشتر اشك بريزد خوشبخت تر است.اگر يك روز كم گريه ميكرديم تا فردا از غصه دق ميكرديم. مصطفي بعضي وقتها ميگفت:«تو نميذاري من گريه ام بگيره، بيا از هم جدا بشينيم.»

مي رفت يك گوشه مي نشست و ب قول مداح ها براي خودش نمكي گريه ميكرد.

6.نصف شب بود از مراسم فاطميه برگشته بوديم.ماشين نبود مصطفي برود خانه.پرنده پر نميزد. رفتيم خانه ما. مادرم پشتي در را انداخته بود. دلمان نيامد در بزنيم.گفتم:«بيا ب خاطر حضرت زهرا(سلام الله عليها) امشب بيدار بمونيم.»

رفتيم نشستيم روي نيمكت پارك.

نيم ساعت نشده گرفتندمان.فكر كردند معتاديم! بردندمان كلانتري.مصطفي گير داده بود ب افسر كلانتري مي گفت:«آقا بذارين شب بمونيم همينجا!!»

7.رفته بوديم كتاب بگيريم.كتابخانه مدرسه دست بچه هاي بسيج بود؛ با مرام بودن. خيلي زود رفيق شديم.

13 آبان اسم مارا هم نوشتند براي رژه.لباس بسيجي بهمان دادند.بزرگ بود برايمان.كوچك كرديم تا اندازه شد.اسلحه هم بهمان دادند.ديگر تمام زندگيمان شد جنگ وشهادت، حال وهوايي داشتيم؛ افسوس ميخورديم ك كاش ماهم زمان جنگ بوديم، جبهه ميرفتيم وشهيد ميشديم.

براي كنكور رفتيم جزوه هاي رزمندگان خريديم؛ ب عشق رزمنده ها.

8.آمده بوديم اردوي جنوب. مگر بيخيال ميشد.بچه ها همه توي سوله خوابيده بودند ولي مصطفي ول كن نبود.از اول اردو بند كرده بود ك«الان وظيفه ما چيه؟ چطوري ميشه فضاي جنگ رو تو زندگي الانمون بياريم؟ الانم مثل اون موقع زندگي كنيم؟ اون موقع ها شما چيكار ميكردين؟ بچه هاتون چيكار ميكردن ك الان شهيد شدن؟»

خوابم گرفته بود.گفتم«ولم كن مصطفي.الان خوابم مياد. بريم بخوابيم فردا ميشينيم حرف ميزنيم.» فكر ميكردم لابد فردا ك بياد يادش ميره.

پ.ن:جز او ب هيچ واقعه اي دل نبسته ايم،موعود جمعه! چه زمان جمعه موعود ميرسد؟... اللهم عجل لوليك الفرج



تاريخ : پنج شنبه بیست و دوم اسفند 1392 | 11:8 | نویسنده : منتظر... | 3 نظر