به نام خدا

1.بچه را گذاشتند بغلش.توي چشمهاش زل زد. گفت:چشم هاي اين بچه نشون ميده ك مرد بزرگي ميشه.دوسال بعد كردستان تركش خورد.بدنش هيچ وقت برنگشت... مصطفي هميشه عاشق عمو ابوالحسن بود.

2.از در مدرسه آمد تو.رفتم طرفش.دست دادم.پوستش زبر بود مثل هميشه.درس وبازيمان ك تمام ميشد، ميرفت پاي ميني بوس كمك پدرش.همه كار ميكرد؛ از پنچرگيري تا جارو كردن كف ميني بوس.تك پسر بود .ولي لوس بارش نياورده بودند.ازهمه مان پوست كلفت تر بود.

3.دبيرستان سال اول نفري سه چهارتا تجديد آورديم.سال دوم رفتيم رشته رياضي.افتاديم دنبال درس.مسئله هاي جبر ومثلثات وهندسه را ك كسي توي كلاس از پسشان بر نمي آمد، حل ميكرديم.صبح اول وقت قرار ميگذاشتيم مي آمديم مدرسه، يك مسئله سخت را ميگذاشتيم وسط، هر كسي زودتر ابتكار ميزد وب جواب ميرسيد، برنده بود.حالي بهمان ميداد. درسهاي ديگرمان مثل تاريخ وادبيات زياد خوب نبود، ولي توي درسهاي فكري وابتكاري هميشه نمره اول كلاس بوديم.مصطفي كيفي ميكرد وقتي يك مسئله را از دوراه حل ميكرد...@};-O:-)

پ.ن:اللهم عجل في فرج مولانا صاحب العصر والزمان...



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 | 16:1 | نویسنده : منتظر... | 11 نظر

«هو الحق»

مصطفي هنوز پسربچه بود ك جنگ تمام شد،اما عشق مردان جنگ ردي در زندگي اش گذاشت سرخ؛از جنس پايداري. غير از اينها مصطفي يك جوان امروزي بود: در دانشگاه شريف درس ميخواند، زن وبچه وزندگي اش را دوست داشت، خوش تيپ ميگشت، ماشين خوب سوار ميشد واهل سرعت و هيجان بود.بعد از دانشگاه براي كار رفت سازمان انرژي اتمي.از پست كارشناس شروع كردو وقتي ك شهيد شد، معاون بازرگاني سايت نطنز بود...

پ.ن:اينهايي ك نوشتم از كتاب يادگاران جلد22(كتاب احمدي روشن) است.اگه خدا بخواد ميخوام تمام داستانهاي اين كتابو بنويسم چون واقعا كتاب قشنگيه. حداقل واسه من ك اينطوري بوده. تاقبل از اينكه اين كتابو بخونم با اكثر درسهاي مدرسه مشكل داشتم چون فكر ميكردم ك خوندنشون هيچ فايده اي ب حالم نداره.اما باخوندن اين كتاب نظرم180درجه تغيير كرد. چيزهايي رو از اين كتاب يادگرفتم وفهميدم ك تا الان يا نمدونستم يا اصلا نظرم راجع بهشون يه چيز ديگه بود.انشاالله ك بتونيم با كارامون مولاي عزيزمون رو خوشحال كنيم وب اميد روز زيباي ظهورش...8->



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 23:5 | نویسنده : منتظر... | 6 نظر

بسم رب الشهداء والصديقين...

تركش هردو پايش را قطع كرده بود.چشمهايش را ب هم زد وبا دست اشاره كرد:برو!برو! دشمن ب چند متري او رسيده بود.با آن جسم بي جان تمام رمق باقيمانده را در گلوي خود جمع كرده بود وملتمسانه فرياد مي كشيد:شعربافچي برو! نگاهم ب عقب بود ولي ب طرف جلو ميدويدم.مانعي ب پايم اصابت كرده بود، ولي از آن گذشته بودم.ناگهان خودرا در ميدان مين ديدم!!

دشمن متوجه شده بود ك من شعربافچي هستم، بارها نام مرا از بي سيم استراق كرده بود.لذا اسير كردن مرا غنيمت ميدانست.چاره اي نبود، يا بايد اسير ميشدم ويا از ميدان مين عبور ميكردم.بر خدا توكل كردم وبه فاطمه زهرا(سلام الله عليها) متوسل شدم.ذكر ميگفتم وميدويدم؛ دويدن آن هم در ميدان مين!هرگام ك روي زمين مي گذاشتم ذكر يا حسين ميگفتم وهرگامي ك بر ميداشتم از حضرت زهرا(سلام الله عليها) استمداد ميكردم.

...«آقاي شعربافچي از اين طرف.»چه كسي بود ك مرا صدا ميكرد؟؟باورم نمي آمد.از ميدان مين رد شده بودم وچند نفر از نيروهاي گردان با ديدن من، ب طرفم آمده بودند.خودم را روي زمين انداختم ولحظاتي سر ب آستان ربوبي سائيدم. چگونه ممكن بود از كنار صدها مين ضدنفر وضد تانك با سرعت ودلهره رد شد واز اين طرف ميدان مين، سالم ب نيروهاي خودي رسيد؟؟؟؟

                                                                                          (خاطره اي ازشهيد مسعود شعربافچي)



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 | 22:56 | نویسنده : منتظر... | 6 نظر

«بسم رب الشهداء والصديقين»

مرحوم حاج شيخ احمد كافي خراساني(رحمةالله عليه) شيداي امام زمان(عليه السلام) وفريادگر غربت آن حضرت بود.ايشان در يكي از سخنراني هايشان اينگونه گفتند:

«به خدا – اي شيعه ها- آقايمان خواهد آمد. به خدا طرفدار ما بي كسان مي آيد.آقاجان!ب خدا ما غريب شديم. پسر فاطمه(عليها السلام)ب خدا شيعه ها بي كس شدند. آقا جان! هركس برسد تو سر ما ميزند. آري همين است؛كسي ك آقايش بالاي سرش نباشد توي سرش ميزنند.قربانت شوم!... حجةبن الحسن(عليه السلام)... شيعه ها پژمرده شدند.پسر فاطمه(عليها السلام)! دوستانت افسرده شدند. مهدي قرآن!طرفدارانت دل شكسته شدند. خودت هم از خدا بخواه ك فرجت را نزديك كند. فراق خودمان كم است دشمن هم ما را سرزنش ميكند. اگر آقايي داشتند مي آمد!آقا جان! بچه هامان جوان شدند؛جوان هامان پير شدند؛ يك مشت از پيرهايمان مردند؛ آخر هم تورا نديدند... ب خدا قسم- آي مردم!- دعاهايتان اثر دارد، ناله هايتان اثر دارد. خود آقا ب مرحوم مجلسي(رحمةالله عليه)فرموده:«مجلسي! ب شيعه ها بگو برايم دعا كنند.»

هي پيغام ميدهد به خدا دلش خون است...

حالا ميخواهم دعا كنم: الهي ب پهلوي شكسته زهرا(سلام الله عليها)، خدايا ب صورت سيلي خورده زهرا(سلام الله عليها)، الهي ب جگر پاره پاره امام حسن(عليه السلام)، الهي ب سر بريده امام حسين(عليه السلام) قسمت ميدهم ك ديگر فرجش را نزديك كن.» الهي آميييييييييييين...



تاريخ : سه شنبه هشتم بهمن 1392 | 22:4 | نویسنده : منتظر... | 10 نظر